ازچه اندیشم که اندیشه به وحشت می رسد
ور نیـندیشم جـهالت تابه غایـت می رسد
بیم آن دارم که روزی خویشتن را گم کنم
فکرپیدا کردنش تا بی نهایت می رسد
این زمین در آسمان گوئی معلق در فضاست
کیست حملش می کند تا آن قیامت می رسد؟
می گریزم هرطرف هر دم و ساعت گوشه ای
پشت سر اندیشه اش ساعت به ساعت می رسد
مردمی دیدم که از بهر رهایی از خیال
عطر شهوت چاره شان بوی حماقت می رسد
چشم خود بستند دیگر کس نبینندآسمان
این چنین آسودگی خواهند راحت می رسد
اسب افکارت چو زین کردی به راه آسمان
نیک می بینی کنون وقت سیاحت می رسد
سعی میزانی ست تا معلوم داری قدر خود
هرکسی را قدر همسنگ وجاهت می رسد
اسعد اینجا نیست ایّامی که بی غم طی شود
سر بنه بر خاک نوبت تا به طاعت می رسد
شعر از متین اسعد-(ک.خ)
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
دوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت...ما را در سایت دوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 135